![]() |
![]() |
|
|
دیروز یهویی یه عکس سیاه سفید از سه چهار سالگیم دیدم ... تا امروز داریم به هم نگاه میکنیم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم خرداد 1389ساعت 12:59 توسط محسن شادابی |
|
|
هرکسی خویشتن بیند در آب برزگر باران و گازر آفتاب
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم خرداد 1389ساعت 12:51 توسط محسن شادابی |
|
|
..... اما...جه خوب می شداگه.....بچگی هم.....
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم خرداد 1389ساعت 12:49 توسط محسن شادابی |
|
|
همه جا آسمون همین رنگه چون هر جا که میریم خودمون را با خودمون می بریم....
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 10:32 توسط محسن شادابی |
|
|
میگم خدا کنه خدامون از دست خودامون نره...!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 19:58 توسط محسن شادابی |
|
|
نزدیکه که پنجاه ساله بشم اما هنوز تو این فکرم که وقتی بزرگ شدم چکاره بشم.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 10:30 توسط محسن شادابی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
دهکدشون رودخونه نداشت/رفت روی تپه ی بیرون ده که پر از برف بود/نشست/کبریتاش گر نگرقت/آتیش نشد/صورتشو برد نزدیک برفا و ها کرد .../ها کرد.../ها کرد.../برف از بخار دهانش آب شد و آب شد و آب شد/از اون بالا جاری شد/به نفس گرم پسرک که عاشق رودخونه بود/رود شد و رود شد و رود شد ...
|
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1389 آبان 1387 مهر 1387 |
|
RSS
|